اولياء الله آملى
149
تاريخ رويان ( فارسى )
روز قاصد رسيد كه امير جليل « 1 » - برادر استندار - در كجور به علت خناق فرمان يافت . هزاراسب خلاف عادت ملوك بىخويشتنى كرد و كلاه از سر بينداخت و در خاك نشست و رسم عزا در پيش گرفت . ملك اردشير تمامت معارف و اكابر را به عزا پيش او فرستاد و بعد از سه روز ، به خود بر در سراى هزاراسب حاضر شد . اما از اسب به زير نيامد . هزاراسب از اين حكايت در حجاب شد . انديشه كرد كه غيبت كند و صورت اين حال در حركات و سكنات او باديد آمد . معارف طبرستان پيش ملك اردشير آمده ، اتفاق كردند كه صلاح در آن جمله است كه هزاراسب را بازدارند تا قلاع كوهستانها بازسپارد . ملك اردشير گفت كه بىامانتى كردن مبارك نباشد . هزبر الدين خورشيد ، همه اكابر را با خود يار كرد و به اتفاق سعايت كرده ، هزاراسب را بگرفتند و به پايان قلعهء ولج آوردند و كوتوال را آواز دادند كه قلعه باز ده ، اگرنه هزاراسب را هلاك كنيم . كوتوال جواب داد كه پادشاه من وقتى بود كه در دست شما گرفتار نبود . اكنون كه بدينحال رسيده ، هرچه خواهيد با او كنيد و جنگ پيوست . در اين ميانه عم پسرى « 2 » را از آن هزبر الدين خورشيد تيرى بر سينه آمد و هلاك شد . هزبر الدين بىاستصواب ملك ، به عوض خون پسر عم خود ، بفرمود تا برفور هزاراسب را هلاك كردند و اين در سنهء ست و ثمانين و خمسمائه بود « 3 » . ملك اردشير از اين سبب بر [ 76 ] هزبر الدين متغير شد . معارف و اعيان تقرير كردند كه ملك سوگند خورده بود كه به عوض سيد رضا بن هادى ، او را بكشد . اين را به عوض خون علوى بر بايد گرفت .
--> ( 1 ) - امير خليل . تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 53 . ( 2 ) - منظور پسر عم است . ( 3 ) - از اينجا به بعد در تاريخ طبرستان مطالبى است كه با مطالب تاريخ رويان سازش ندارد . تاريخ رويان طبرستان ج 2 ص 151 . مطالب و عبارات بالا با تغييراتى در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين نقل شده است . اين كتاب ص 53 و 54 .